صوفی نهاد دام و در حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهدرعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد
واسه من که خیلی معنی داره
واسه تو......................نمیدونم
یادش به خیر تابستونای بچگی
یه خونه ی کاهگلی داشتیم ته دروازه غار. با یه حیاط بزرگ که توش دو تا درخت نارون سایه انداخته بودن رو همه چی از جمله حوض حیاط و درخت انجیر و درخت سیب و من دو تا داداش و یه مامان و یه با.با
اون روزا هنوز خواهر گلم به دنیا نیومده بود.
مدرسه ها تعطیل شده بود و ما اوقات فراغتمون رو با یه سری برنامه ی ویژه میگذروندیم.
شبا تو حیاط میخوابیدیم چون اکثر اوقات برق نبود.
صبحا با اولین بوسه آفتاب بیدار میشدیم و میرفتیم سر برنامه روزانه که هیچوقت از تکرارش خسته نمیشدیم.
صبحااول نوبت جوبگردی بود و این برنامه برای همه بچه های محل برگزار میشد من تشتک جم میکردم
محمود (داداش کوچیکه) باطری......... و هر کی یه کلکسیون خاصی داشت
با چیزایی که از تو جوب پیدا کرده بودیم بازی میکردیم تا ظهر که با کتک میبردنمون خونه.
تا ناهار آماده بشه با استکان میرفتیم به شکار مگس که خدا رو شکر با صید بی رویه ی ما منقرض نمیشد.
بعد میرفتیم سر ناهار علاوه بر کثیفی دست و صورت که تو جوب و با مگس سر و کار داشت .دماغمون هم همیشه تو دهنمون بود چه حالی میداد.
بعد ناهار همه میخوابیدن ولی من میرفتم سراغ شکار خودم اگه مگسام ۲۰ تا شده بود شروع میکرمدم به کندن بالشون و هدیه دادن اونا به تار عنکبوت و مورچه ها.
بعد با نفت و سرنگ مورچه ها رو قتل عام میکردم و با سرنگ و آب عنکبوت هارو حال گیر میکردیم
خلاصه که حالشو میبردیم
غروبام که همه محل جم میشدن خونه ما و تلویزیون نگا میکردیم
کاش هنوزم دماغم آویزون بود
تو خاکای تلنبار شده جلوی خونه تونل میکندم
تشتک بازی میکردم
کلکسیون کلیدم و کامل میکردم
و هزار تا کار جورواجور که شاید بازم تعریف کردم
دلم برای خونمون تنگ شده
برای بوی کاهگل نم خورده عصرای تابستون
دلم تنگ شده
تلخ مثل زهر مار
داغ مثل سیگار پشت دست
سرد مثل شب یلدا
بی تو مثل همیشه هایم.........................
زندگی مثل ریدن یه بچه تو کهنه اش میمونه.
تعبیر چندشی، ولی حقیقت داره.
بچه ها وقتی تو کهنه شون کثافت کاری میکنن، میزنن زیر گریه تا یکی تمیزشون کنه،چون خودشون نمیتونن.به چهره شون که نگاه کنیم این و میفهمیم و نیازی نیست که بو بکشیم.
فردا که از خونه بیرون زدی ،به مردمی که دارن تو زندگی کردن می لولن نگاه کن ،همشون ریدن و همشون منتظر یکی ان که تمیزشون کنه، مثل بچه گی
تنها چیزی که تغییر کرده اینه که، اونا دارن ادای بزرگ شدن رو در میارن. بوی تری که زدن رو زیر عطراشون قایم میکنن و برای اینکه از قیافشون معلوم نشه چه گندی زدن ،ماسک زدن. ماسکی که خیلی شبیه خودشون شده و شاید کم کم دارن باور میکنن که این صورتک هویتشونه
ولی ما هنوزم نمیتونیم کهنه هامون و عوض کنیم.
مثل بچه گی.
در مرده شور خانه
عریان شوم وبی افتم روی تن لختت
که ناز خوابیده ای روی سنگ مرده شور خانه
لبهایم را روی لبانت بگذارم که دیگر نمیتواند ایراد بگیرد
از بوی گند دهانم
و آنچنان سخت در آغوش بفشارمت تا خورد شود تمام استخوان هایت
تا بدانی چه قدر
میخواستم این مرمری را که تیشه ی دیگری بر آن دست میبرد
.
بمیری هی
مگر این شیشه میگذارد
شعری که خوندید از وبلاگ خر تو خر که اگه خدا قبول کنه اونم من مینویسم, البته فرق این دو تا وبلاگ از زمین تا آسمونه, ولی کلید ساخت این وب توی این شعر زده شد.
